مهربانیت را مرزی نیست ...

نامه سی و سوم

محبوبم

امروز داشتم فکر می کردم که من چقدر دنبال واژگان رفتم تا تو را به بهترین نحو ممکن توصیف کنم .. مانند پاییز هر سال که هر زمان به آن رسیدم واژه ها ناتوان شدند از سرایش عظمت خلقت ...

او زمین را با نفرت نیافرید .. عاشقانه همه چیز را کنار هم گذاشت .. یک منظومه زیبا ساخت .. بعد یک عده را گذاشت آن وسط اسمشان را لیلا گذاشت ...

لیلاها شمع بدست گرفتند .. مجنون می خواستند که به دورشان بگردند .. هر چقدر شمع آب می شد بال پروانه بیشتر می سوخت .. تا صبح دیگر نه بالی برای پروانه می ماند و نه جوهری برای شمع ...

من و تو از میان میلیاردها آدم .. تو میلیونها سال خلقت برگزیده شدیم برای تکرار این سناریور ...

اگرچه نتوانستیم مانند عشاق اساطیری نقشمان را به خوبی بازی کنیم .. اما نقش آسانی نبود ...

من بعد از سوختن در جهان بعد تو را در یک ستاره می بینم .. تو را در یک گل .. گل شمعدانی می بینم .. اصلاً همه گلهای شمعدانی تکثیر عشق ناب تو هستن

کاش یارای این را داشتم که مزرعه ای بزرگ داشته باشم .. همه را از دم شمعدانی بکارم .. تا همه پروانه های دنیا جمع شوند برای التیام بالهای سوخته ...

پ.ن: بشنوید: چه کنم از سینا سرلک

اگر برای ابد هوای دیدن تو
 نیفتد از سر من چه کنم؟
هجوم زخم تو را نمیکشد تن من
برای کشته شدن چه کنم؟
هزار و یک نفری به جنگ با دل من
برای این همه تن چه کنم؟

 

 

 

 

 

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد رضا

نامه سی و دوم

محبوبم

نمی دانم چرا زود به زود دل این آسمان می گیرد .. پاییز امسال کمی رنگ و بوی بهار به خود گرفته  و این حال و هوای دل آدم را بیشتر عوض می کند

دروغ نباشد بینمان .. امروز از اول صبح تا به الان حال و هوای ساعت صفر عاشقی دارم .. حال و هوای دلتنگی ..

دروغ نباشد غمگینم

دلم یک سفر بسیار کوتاه یکنفره می خواهد .. نه به یک جای دور .. نه به یک جای زیبا .. نه به جایی که شگفت زده ام کند ...

نه برای خوشگذرانی و تفریح

دلم سفر به سرزمین سکوت می خواهد .. شب باشد .. سکوت و تنها نور ستاره

دفتر شعرم .. خودنویس و چند نخ سیگار

می دانی؟

دیوارهای شهر موش دارند .. نمی شود سخن از عشق گفت .. نمی شود نامت را صدا زد ...

اسمت را که آوردم .. کمر ابر شکست .. باران باریدن گرفت...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد رضا

نامه سی و یکم

محبوب من

برای من همه چیز از پاییز شروع می شود .. همه عشق آتشین مردادیم با مهر پیوند خورده ..

مسحور تلون و رنگارنگی طبیعت می شوم ..

جادوگر قلم به دست گرفته و نقش مژگان تو را .. خرمن موهای تو را نقاشی کرده ...

ببین! .. هنوز پاییز نیامده مجنون شده ام

من همه شهر را لیلی می بینم ..

نه .. ببخش مرا ..

من به جز لیلی هیچکس را نمی توانم ببینم .. روزی هزار بار می بینمش و نمی بینم

حرف که می زنم می گویند شعر گفته ای .. من شعر نمی گویم .. من حرف نمی زنم .. من سکوت را هجی می کنم .. من با یادها و خاطرات نفس می کشم ..

تمام تابستان داغ از شمعدانی مراقبت کرده ام .. تا پاییز که پنجره را باز کنم با نسیم دل انگیز صبحکاهی و رایحه خوشش روزم را آغاز کنم.

انگار پاییز شگفت انگیزی در راه است ...

دفتری نو گذاشته ام برای فصلی نو .. می خواهم عاشقانه بنویسم .. به دست باد بسپارم .. می دانم .. می خوانی ...

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد رضا

گمشده

 


دیدید تابحال کسانی رو که پولشونو گم کردن .. یا دسته کلید .. یا هر چیز ارزشمند دیگه؟ .. با چه دقتی کف زمین رو نگاه می کنن و با یه دلشوره و اضطراب خاصی همه جا رو وارسی می کنن ؟ .. چون خیلی امید دارن که گمشده شونو پیدا کنن .. ممکنه این وسط خیلی چیزهای ارزشمندتر به چشمشون بخوره .. اما فقط همون گمشده ی خودشونو می خوان ... قدر یه چیزایی رو آدمها به وقتش نمی دونن .. شاید هر چیزی رو که آسون به دست بیاری به راحتی از دست می ره و لابد این رسم دنیاست که برا به دست آوردن یه تیکه الماس باید اعماق جنگل سیاه و تاریک رو زیر پا بذاری

گاهی دنبال خودم می گردم .. پشت درختها .. تو سیل جمعیت و آدمها .. گاهی نیستم انگار .. تو کدوم کوچه جا موندم ؟ .. تو کدوم قصه ی ناتمام؟ .. وسط کدوم شعر؟ .. کدوم ترانه؟

دفتر خاطراتمو ورق می زنم .. آلبوم عکسهای دستکم بیست سال پیشم رو .. تابلوی همه شهرهای مورد علاقه مو مرور می کنم .. تو همه این تابلوها سه تاشونو بیشتر دوست داشتم .. شیراز برام رویایی بود .. رشت برام خود زندگی بود .. و تهران ... تهران همیشه برام متفاوت خواهد بود .. با همه شلوغیها و نواقصش .. زندگی جریان داره .. آرزو می کنم نبضش مثل ساعت دقیق بزنه ...

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد رضا

نامه سی ام

محبوب من

دنیای عجیبیه .. همه چیز با یک اتفاق ساده شروع می شه .. گاهی یه صحبت و معاشرت کوتاه با یک غریبه سرنوشت زندگیتو تغییر می ده .. حتی دیدن یه فیلم خوب که بنا بوده فقط حالتو بهتر کنه.. یا شنیدن یک موسیقی ..

همون یه اتفاق ساده استارت یه سناریوی بزرگ رو می زنه .. کافیه راه بیفتی .. کافیه حرکت کنی

آدمها مثل آب روان می مونن که از کوههای بلند سرازیر می شن و از لابلای سنگها و کوهها و درختان و دره ها راه خودشونو پیدا می کنن .. هزار تا پیچ و تاب می خورن آخرش خودشونو می زنن به رود .. که برسن به دریاها .. به اصالت و بزرگیشون .. امان از روزی که آدمها راه خودشونو گم کنن و فرصتی پیدا نکنن برا رسیدن .. تو کویر، رودهای گمشده محکوم به مرگن

این روزها بدجوری دلم خواسته به کافه نادری برم .. نه اینکه ادعای شاعری و روشنفکری داشته باشم .. یقین دارم که حس و حال خوبی می تونم بگیرم .. می شه یک لیوان چای رو تو خونه یا تو ماشین خورد یا وسط جنگل داخل یه کلبه چوبی که با هیزم داری گرمش می کنی .. این حس و حال الان منه ...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد رضا

مشق سکوت


یادش بخیر چقدر با قلم و دوات می نوشتم .. تو اینهمه شهر به شهر رفتن و اسبابکشی سالهای گذشته دفترهام از بین رفتن .. یکی از دواتهامو بعد بیست سال نگهش داشتم و کم کم تو خودنویسم می ریزمش .. اما بنا ندارم تمومش کنم.

دوباره باید شروع کنم به نوشتن ...

باید مشق سکوت رو تمرین کنم ...

سکوت سخته ...

اما تمرینش می کنم ...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد رضا

زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست ...


صبح زود قبل از اینکه موبایلم زنگ بزنه صدای نماز خوندن بابا تو هال بیدارم کرد .. باید پا می شدم .. این دومین هفته ایه که قراره یکساعت زودتر بریم سرکار .. آروم آروم خودمو آماده می کردم که بقیه رو بیدار نکنم .. اما وقتی کیفمو برداشتم اومدم بیرون .. دیدم بابا و مامان رو مبل نشستن آماده رفتن .. اصرارم بی فایده بود .. قصد رفتن داشتن.

از ادکلنم بهشون زدم .. همیشه تو هال ادکلن می زنم که بوش کسی رو اذیت نکنه .. بعد تو آسانسور به مادر گفتم .. یادته این کت و شلوار رو برام خریده بودی؟

می گه افرین پسر تمیز .. داداشات اصلاً معلوم نیست چکارش کردن .. بازم برات می خرم .. تو دلم حس یوسف بهم دست می ده و تو همون چند ثانیه گفتم نکنه نامردا منو تو چاه بندازن :))))

دم در برام آیه الکرسی می خونه و تو ماشینم فوت می کنه .. بعد پشت سرم با ماشینشون راه می افتن سمت خونه

انرژی مثبت گرفتم اول صبحی و الان مدتیه لذت می برم از مسیر خونه تا اداره .. از بس کارمندا خوش خوابن .. خیلی سریع می رسم اداره :))

۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد رضا

نامه بیست و نهم ( تولدی دیگر)


بانوی گرامی

همانطوری که قبلاً هم گفته بودم هیچ احساسی در این دنیا هرز نمی ره و هر تصمیمی در زمان خودش بهترینه .. عشق هم یک تصمیم هست .. شجاعانه ترین تصمیمی که هر آدمی توفیقشو بدست نمیاره.

ممکنه از ابتدا عشق یه اتفاق ساده به نظر بیاد .. اما شک ندارم که این اتفاق برای انسانهای معمولی نخواهد افتاد .. عشق متعلق به انسانهای خاصه .. آدمهای خاص که قدرت ساطع کردن نیروهای درونی خود به طرف مقابل داشته باشن .. کوهها و دریاها .. فرسنگها راه دور و کرور کرور قلب تشنه عشق در مسیر این نیروی خارق العاده قرار می گیرن .. اما همه و همه جذب آن یک قلب خواهد شد.

من هیچگاه از ساطع کردن این حجم احساس پشیمان نخواهم شد .. بهترین و رویایی ترین روزهای زندگیم روزهای عاشقی هستن

چند روزی است که یک خزان دیگر از عمرم گذشت و من دوباره متولد شدم .. آری خزان .. خزان آغاز فصلی عاشقانه است .. من با خزان متولد می شوم و همچون دانه های انار جانی دوباره می گیرم .. به هجرت پرنده ها نظاره می کنم .. به باران لطیف که تو دوستش می داری .. به شعر پناه می برم .. به دفتری که از پاییز آغاز شد .. همه چیز از پاییز شروع شد و آرزوی امسالم این بود که هیچگاه تمام نشود...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
محمد رضا

نامه بیست و هشتم

بانوی نازنین

چه سکوت مبهمی کرده ای!

من همیشه از سکوت می ترسیدم .. چرا که " سکوت سرشار از ناگفته هاست"

سکوت همیشه نشانه ی رضایت نیست بلکه دقیقاً نقطه عکس رضایت و به علامت اعتراض معنایش می کنند.

اما در مورد تو، سکوت برایم متمایزتر و متفاوتتر از این دریافتهاست ...

من هنوز بارقه های عشقمان را پرحرارت احساس می کنم .. من هنوز پژواک صدای نازنینت را در گوشم حس میکنم .. من هنوز روزی هزار بار نامت را بر زبان دلم جاری می کنم.

من هر روز چشمهای تو را می بینم و چشمهایم را باز می کنم .. و بازوانم را هر روز تنگتر می کنم که تنگ در آغوشت بگیرم .. مبادا فاصله ای بینمان بیفتد ...


۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد رضا

مساحت زیست

از طرف میثم جان نویسنده وبلاگ روزها مدتیه دعوت شدم به بازی مساحت زیست من

اول از همه عذرخواهی می کنم بخاطر مشغله های فراوان کمتر اومدم اینجا

راستش خیلی به این موضوع فکر نکردم که چه چیزهایی ضرورت زندگی من هستن .. آب، هوا، باران، دریا، جنگل، فرزند، همسر، دوست، کار، پول، تفریح، احترام و عزت، سربلندی و دهها آیتم دیگر ... که همین الان یهویی به ذهنم خطور کرد.:)))

من همه اینها رو می خوام فقط و فقط با عشق و بدون عشق حتی هوا هم زیادیه برام

وقتی کسی یا چیزی رو از ته ته دلم دوست داشته باشم تا آخر جانم به پاش می ایستم ...

من یه مردادی عاشقممممم ...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد رضا