مهربانیت را مرزی نیست ...

نامه چهلم


محبوب من

این آخرین نامه ای است که برایت می نویسم و بسیار خشنودم که در پاییز این اتفاق می افتد .. همه چیزمان از پاییز آغاز شد. کسی چه می داند شاید نقطه آغاز جهان هم پاییز بوده .. چرا که بذر عشق تنها در این روزها بر دل زمین می نشیند تا بهار جوانه هایش سر از خاک بیرون بیاورند و در تابستان به بار بنشینند و اگر انار باشی تا پاییزی دیگر به بلوغ می رسی ...

پیش از من و تو دنیایی بوده و کرور کرور عاشق ناشی پا به این دنیای ملون گذارده اند و بعد از ما نیز این عرصه خالی نخواهد شد.

روزی که اولین نامه را می نوشتم نیت کردم تا چهل نامه از جان برایت بنویسم و همیشه به آخرین نامه فکر می کردم و اینکه شاید فرصت نوشتنش را نیافتم .. و حالا که به اینجا رسیده ام سرشار از خوبترین حسها هستم.

اینکه چقدر خوشبخت بوده ام که در هوایی نفس کشیده ام که تو نیز در همانجا دم و بازدم کرده ای و من خواه ناخواه نفسهای تو را بلعیده ام ...

چقدر خوش اقبال بوده ام .. پرندگان، و درختان و گیاهانی را که چشمان تو قبل من دیده اند را نظاره کرده ام و با دیدنشان حسی را که به جا گذاشته بودی را برای خویش به یادگار برده ام ...

و مثل همیشه در شعرهایم تو را جستجو کرده ام .. رج به رج در میان ستاره ها نام تو را بافته ام و با تو هزار و یک شب قصه سروده ام ...

من حتی همه این نامه را با رنگ چشمان تو نوشته ام ...

حال به دنیای دیگر می اندیشم مثل همیشه .. یادت می آید حسن ختام نامه قبلی را؟ همان حسن ختام بماند برای نامه پایانی

" دنیای دیگری هم برای آواز خواندن پرنده وجود دارد"...

خدانگهدار .. دوستدارت محمد



۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
محمد رضا

نامه سی و نهم


محبوب من

مرا ببخش که :

مثل یک شوالیه ی عاشق برای عشقم نجنگیدم و این شاید گناهی نابخشودنی در قاموس عشق باشد

مثل فرهاد بیستون را نتراشیدم که رهگذران بسیاری بر مزارم یادگاری از عشقهای خویش به جا بگذارند

یا دستکم شخصیتی روزنامه ای یا پشت مجله ها که چندصباحی جاودانه و محبوب قلبها شود

هرگز نتوانستم رل کسی را بازی کنم .. و این رل تکراری خود را بازی کردن شاید ملال آور باشد.

مرا ببخش که نتوانستم دستکم چون ویکتور گل سرخی از بلندترین ارتفاع قله ها برایت بچینم و با تمام دلم در زادروزت تقدیمت کنم

من برای عشق نجنگیدم .. من از ابتدا اهل جنگ نبودم .. من یک شوالیه متولد نشده بودم

من از روز ازل تسلیم  چشمانت شدم .. تسلیم دستانت .. تسلیم محض صدای نفسهایت ..

من چیزی جز تو در خود ندیدم .. من همه تو شده ام .. خود را چه می خواهم

وقتی یک خراشی به یادگار بر تنه درختی حک می کنی خیالت راحت است که تا همیشه ماندگار شده ای

همه فصلها سرشار از یاد توست .. گل ها و شکوفه های بهاری .. شاید دلبرترین شکوفه و گلها .. گل انار باشد

تابستان فصل بلوغ انارهاست ..

و پاییز فصل عاشقی دانه های یاقوتی اش

و زمستان دانه هایش در دستان توست ..

می بینی؟ همه زندگی اناری است ...

با انار تمام می شویم .. روزی شاید حسرت این را می خوریم که نتوانستیم زیر سایه ی یک درخت انار یک عاشقانه آرام را تجربه کنیم .. یا یک عاشقانه آرام را با استکانی قهوه در کافه نادری .. یا دستکم تماشای آتشی که خودمان در یک غروب پاییزی کنار ساحل روشن کرده ایم ...

اما خوب می دانم که " دنیای دیگری هم برای آواز خواندن پرنده وجود دارد"...
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمد رضا

نامه سی و هشتم


محبوب من

کتاب دنیا را که ورق بزنیم به صفحات سیاهی بر می خوریم که در دل تاریخ ماندگار شده اند .. جنگ و خونریزی و غارت و چپاول ثمره تنها خودخواهی و حرص و آز انسانها نیست .. جهان محتاج عشق است .. همین عشق اگر تبدیل به نفرت شود فاجعه می آفریند .. کسی چه می داند شاید فرمانده ها و شوالیه های جنگجو عشاق شکست خورده ای بوده اند که گریزی جز پوشیدن لباس رزم نداشته اند و بی رحمانه بر چهره تاریخ شمشیر زده اند و فاتحانه از روی جنازه حریفان تاخته اند.

زمان یورش شوالیه ها با اسبهای چابکشان به پایان رسید و سلاحهای مرگبار و مخرب جای دشنه و شمشیرها را گرفتند. اما هنوز شبها صدای تیشه های فرهاد فرسخها دورتر از بیستون ضربان قلبت را بالا می برد .. تمام ضربات حکایت درد عشق است .. عشق شیرین آنقدر آسمانی و عمیق است که وقتی خمسه را باز می کنی صدای تیشه های فرهاد قلبت را به هیجان وا می دارد.

امروز دنیا تشنه عشق است .. امروز دنیا محتاج غزلهای عاشقانه است  و شبها رویا و افسانه صلح و آرامش می بیند.

و من یارای جنگ نداشته و ندارم و به مدد قلم چشمهایت را می سرایم که جام جهان نمای من است .. و از دستهایی که پیام آور صلح است و بوی خوب آزادی که در هوای کوچه مان می پیچد .. پشت هر شوالیه یه معشوقه می بینی .. از اوتللو و دزدمونا رومئو و ژولیت تا ناپلئون و دزیره .. موسولینی و کلارا .. هیتلر و اوابراون و من و تو که باید تمام کوچه را گل رز بکاریم و شمعدانی هایمان را برای همسایه هامان تکثیر کنیم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد رضا

فردا سراغ من بیا ... یک روز زیبا سراغ من بیا ...


تو زندگی همه آدمها روزهای سخت و تلخ وجود داره .. اصلاً تا این ناخوشیها نباشن قدر روزهای خوب رو کسی نمی دونه .. همیشه سعی کردم تو سختیها و تلخیها مزاحم اطرافیانم نشم و سعی کردم مراعات حالشون رو بکنم .. اگر چه می دونم رسم درستش اینه که باید با هم باشیم ... اما این اخلاق بد یا خوب یه جورایی نهادینه شده برام

روزهای سختی بر ما گذشت .. اما آروم آروم با یه رعد و برق و طوفان و بارون تند .. رنگین کمان رو هم دیدیم ..

خواب دیدم دریا وحشی شده و امواجش تا پنجره های خونه اومده بالا و آب داخل خونه رو داره می گیره .. من دخترکم رو بغل کردم و دست همسرم رو گرفتم .. باهاشون صحبت می کردم و آرامش بهشون می دادم .. طوفان تموم شده بود .. اثری هم از خرابیها نبود. از خواب بیدار شدم و صدقه گذاشتم کنار

جمعه این هفته مادرم بعد از یکماه منو دید و شرح ماوقع که همسرم برایش تعریف کرده بود .. رگهای گردنم رو بوسید و گفت چه غیرتی داشتی پسرم .. ولی کاش می گفتی دعاتون کنم .. گفتم ترسیدم طاقت نیاری .. می دونستم تموم می شه همه چی ...

حالا حتما باید دل مادر و پدر بشکنه که دعاشون کارساز بشه؟

+ مدتی اینجا ننوشته بودم .. یه جورایی دست و دلم به نوشتن نمی رفت .. اما حتما سه نامه باقیمانده نوشته می شن و نیتم نوشتن 40 نامه بوده که تصمیم دارم تا شهریور تمومش کنم. ...


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد رضا

سال نو مبارک

بشنوید لطفا:

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
محمد رضا

نامه سی و هفتم

ماه بانوی عزیزم

باید اعتراف کنم من در حقت جفایی بزرگ کرده ام .. آزادی برای یک پرنده حکم زندگی را دارد .. من سعی در مراقبت و نگهداری بیش از حدت داشتم .. و این محدودیت بزرگی برای پرواز روح و جانت بود.

ای بسا این محکم گرفتن باعث از دست دادن جان پرنده می شود و البته هزاران هزار بار دور از جان شما ...

حالا مشتهایم باز است .. در وسط دستانم گرفته ام و همچون کبوتری سبکبال به آسمان پروازت می دهم .. تو باید بروی بالای بالا و بالهایت را بگشایی و برقصی بر بال ابرها ...

دلهره ای به سراغم آمده .. من چگونه با این فاصله دور مراقبت باشم؟ تو آسمون هم دشمن وجود داره .. بالاتر از ابرها شاهینی تیزجنگ در کمین کبوتران نشسته .. و تو حالا باید مشق نجات را تکرار کنی ...

مادرم همیشه اسپند را با نوعی گیاه با همان طعم و بو برایمان دود می کرد و معتقد بود چشم بد از ما به دور می شود .. و من اینرا کمی با فلسفه هایی که خوانده بودم مغایر می دیدم .. اما باید مهرش را کامل جذب می کردم حتی به شمردن دانه های اسپندش هم دقت می کردم .. حالا عادت کرده ام به اسپند و حتی شمردنش گاهی ...

برایت کمی اسپند خواهم شمرد و از همون گیاهانی که مادر دود می کند برامون ... مطمئنم هیچ آسیبی به تو نخواهد رسید ...

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد رضا

نامه سی و ششم


ماه بانوی عزیزم

چقدر ما دو تا انحصار طلب بودیم .. مگر می شود تمامیت یک شخص را متعلق به خود دانست؟

ما دو نفر تمامیت خواه بودیم .. بدون کمترین گذشت و ایثار

با وجودیکه شیی نبودیم که کسی بخواهد تملکمان کند .. ما تنها به دنبال تملک همدیگر بودیم و این خاصیت عشق است

ما با تمام وجود عاشق هم بودیم .. با تمام جان همدیگر را می خواستیم .. باید ابرها را می شکستیم و با هم به آسمانها می رفتیم.

اصلاً زمین جای مناسبی برای عشق نیست .. خالق زیبائیها وقتی من و تو را می آفرید کمی جوهر عشقمان را بیش از دیگران افزود و ما خواه ناخواه تا دم آخر با همین جوهر خواهیم سوخت.

شک ندارم کائنات دست به دست هم داده بودند که دستانمان را به هم نزدیک کنند. و الا مگر امکان داشت

حالا که سالها از کوچه ما گذشته ای .. حالا که سالهاست دیدارت را هر شب به خواب آرزو کرده ام .. حتی لمس دستانت را .. شنیدن صدایت را .. من همچنان انحصار طلب و تمامیت خواه باقی مانده ام.

من همچنان بی گذشت و سمج بر سر همان کوچه ای که رفتی و بازنگشتی به امید دیدارت خواهم نشست ...

حالا یک خزان دیگر از عمر باقیمانده ام گذشت و آخرین برگهای چنار روبروی پنجره ام فرش زمین شده و منتظرم لباس سپید رو بر تن عریان درخت قصه ما ببینم و پرندگانی که قاصد و پیام آور عشقند بر جسم بیجانش بنشینند و پذیرایشان باشم با تکه های نان بر پشت پنجره خیال ...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
محمد رضا

نامه سی و پنجم


ماه بانوی عزیزم

هیچ چیز در دنیا جلودار عشق نیست .. هیچ نیرویی .. سحری .. جادویی حریف عشق نخواهد بود .. مثل معجزه عمل می کند و وقتی در طغیان باشد .. خروشان به پیش می رود تا  دل به دل دریا بزند.

من از میان میلیونها چشم دچار چشمانت شدم .. شاید خیلیها قلب را عامل عشق بدانند .. اما من تصور می کنم مغز ابتدا به چشمها فرمان می دهد و چشم ها عشق را بهتر می فهمند .. چشم مطیع بی چون و چرا نخواهد شد .. چشمها دروغ نمی گویند ...

من دچار چشمانی شدم که از گوشه گوشه اش می شود قلب مهربانت را ساعتها به نظار نشست ...

می شود آسمان کبودی را که زیرش عاشقی سالها در انتظار معشوق نشسته به تماشا نشست ...

غزل دو چشم زیبای توست ... که هر روز مصرع مصرع ش را پرشور با تار و پود جان در سکوتم فریاد می کشم ...

هیچ شعری را یارای وصف چشمان تو نیست ..

 مصرع مصرع غزل شده ای

برای تفال باقی یلداهای عمرم ...

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمد رضا

نامه سی و چهارم


نازنینم

تصمیم گرفتم در این نامه از خودم بنویسم .. از گذشته های نه چندان دورم .. امیدوارم آنچه در درونم جاریست را بتوانم با صداقت به رشته تحریر درآورم .. که راستی و راستگویی را همیشه سعی کرده ام پیشه خود کنم.

شاید من آنکسی نباشم که سالهاست شناخته باشی .. و شاید خیلی ها حذر کنند از بیان گذشته های خود .. اما با خود تصمیم گرفته ام همیشه شفاف باشم.

من .. محمد رضا، تاریخ و گذشته مبهمی ندارم .. مثل بسیاری از همسن و سالهای خود .. طعم تلخ محرومیت را چشیده ام .. به روح کودکانه من سالهای دورتر استرسهای فراوانی وارد آمده .. در اطرافم بخاطر شرایط خاص این مرز و بوم داغهای بسیار دیده ام .. من حتی از مرگ نمی ترسیدم و خودم را بارها به آن نزدیک دیده ام و طعم آن را حتی چشیده ام.

بسیار کم توقع و قانع بزرگ شده ام و هیچوقت دستم به علامت نیاز سوی کسی دراز نشد .. حتی وقتی خیلی بزرگتر شدم هیچ توقعی از کسانم نداشتم.

از بد حادثه همیشه مرا بزرگ تر از خودم می پنداشتند .. من هیچگاه احساس کودکی نکرده ام .. همیشه بزرگ کوچکترهای خانواده و جمع دوستانم بوده ام.

من حق اشتباه نداشتم و بخاطر اشتباهات نکرده ام بارها و بارها و بارها تاوان داده ام.

می بینی؟ باید از آهن نه .. از فولاد ساخته می شدم اما همیشه خواسته و ناخواسته دلسوز دیگران بوده ام.

چگونه توانسته ام اینقدر نامه های عاشقانه بنویسم؟

چگونه توانسته ام برایت شعر بگویم؟

شاید بهتر بود اینها را در نامه آخر می نوشتم .. اما مهم نیست چرا که نامه آخر را شاید هیچگاه برایت نفرستادم تا ...

روحم باید از آهن سختتر می شد .. عشق را باید مانند فرهاد در دل کوهها جستجو می کردم .. نقشی از شیرین باید می آفریدم.

حالا 43 خزان را تجربه کرده ام.. برای دلتنگی های خود چند دفتر نوشته ام.. باور دارم ناگهان خیلی زود دیر خواهد شد ...


عنقریب است که از ما اثری باقی نیست
شیشه بشکسته و می ریخته و ساقی نیست



۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمد رضا

نامه سی و سوم

محبوبم

امروز داشتم فکر می کردم که من چقدر دنبال واژگان رفتم تا تو را به بهترین نحو ممکن توصیف کنم .. مانند پاییز هر سال که هر زمان به آن رسیدم واژه ها ناتوان شدند از سرایش عظمت خلقت ...

او زمین را با نفرت نیافرید .. عاشقانه همه چیز را کنار هم گذاشت .. یک منظومه زیبا ساخت .. بعد یک عده را گذاشت آن وسط اسمشان را لیلا گذاشت ...

لیلاها شمع بدست گرفتند .. مجنون می خواستند که به دورشان بگردند .. هر چقدر شمع آب می شد بال پروانه بیشتر می سوخت .. تا صبح دیگر نه بالی برای پروانه می ماند و نه جوهری برای شمع ...

من و تو از میان میلیاردها آدم .. تو میلیونها سال خلقت برگزیده شدیم برای تکرار این سناریور ...

اگرچه نتوانستیم مانند عشاق اساطیری نقشمان را به خوبی بازی کنیم .. اما نقش آسانی نبود ...

من بعد از سوختن در جهان بعد تو را در یک ستاره می بینم .. تو را در یک گل .. گل شمعدانی می بینم .. اصلاً همه گلهای شمعدانی تکثیر عشق ناب تو هستن

کاش یارای این را داشتم که مزرعه ای بزرگ داشته باشم .. همه را از دم شمعدانی بکارم .. تا همه پروانه های دنیا جمع شوند برای التیام بالهای سوخته ...

پ.ن: بشنوید: چه کنم از سینا سرلک

اگر برای ابد هوای دیدن تو
 نیفتد از سر من چه کنم؟
هجوم زخم تو را نمیکشد تن من
برای کشته شدن چه کنم؟
هزار و یک نفری به جنگ با دل من
برای این همه تن چه کنم؟

 

 

 

 

 

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
محمد رضا